به گزارش شهرآرانیوز؛ مهم نیست که آتش این جنگ، خانهها را خراب میکند، مهم مردمان این سرزمین هستند که ساخته شدهاند برای ساختن. از همان شامگاهی که ترکش خمپاره ها، زوزه کشان بر سر شهرها فرود میآمد، تا وقتی خبر شهادت رهبر معظم انقلاب در سحرگاه ماه مبارک رمضان یک دنیا را عزادار کرد، ایران به تکاپو افتاد. ایرانیها مثل همیشه کنار هم ایستادهاند. همه چیز یادشان رفته است انگار؛ گرانی، سختی زندگی، معیشت. انگارنه انگار که تا همین چند روز قبل از جنگ، به خیلی چیزها معترض بودند.
حالا، اما دوباره دست به دست هم داده و کنار هم ایستادهاند تا یادآوری کنند که عشقهای عظیم و تعهدهای بزرگ از دل همین دل بستگیهای کوچک بیرون میآید؛ از بین همین خرده مسئولیتهایی که آدمهای معمولی بر دوش میگیرند. کانالهای خبری فضای مجازی را بالاوپایین میکنم. اطلاع رسانی پویشهای مختلف، لابه لای اخبار مربوط به جنگ، ارزشمندترین دستمایههایی است که ستون زندگی را محکم نگه میدارد.
پشت هر سختی، جریانهای تأثیرگذاری متولد میشوند و پویشهایی به راه میافتد؛ هرکه به هر اندازهای که وسع و توانش میرسد. نه اینکه فکر کنید حالا قرار است از اتفاقات خارق العاده حرف بزنیم؛ نه، اما اگر همین اقدامهای قطرهای کنار هم قرار گیرد، موج میشوند و دریا.
سال عجیبی است امسال. وسط رمضان، محرم آمده است. پیرزن، بیرق سیاهی را که دیوارکوب خانه اش در روضههای امام حسین (ع) است، از صندوق بیرون کشیده و داده است به یکی از جوانهای محله تا بکوبد بر سردر خانه شان، به همان نشانه «این خانه عزادار است» و بعد هم پول داده است برای خرید چند لیوان یک بارمصرف، چای و قند. شبها بعد از افطار میگذارد مقابل در خانه شان تا رهگذران، گلویی تازه کنند.
چند کوچه آن طرف تر، بچههای نوجوان موکب زدهاند و شبها چای و خرما میدهند. در گوشهای از داروخانه، یک پارچه مشکی روی میزی کوچک، یک عکس از آقا، کنارش فلاسک چای و لیوان و یک دیس کوچک خرما قرار دارد که پذیرای مراجعان دم افطار است. از این سفرههای همدلی تا دلت بخواهد، در کوچه پس کوچههای شهر پهن است.
کسی خیلی حرف نمیزند و کارها در سکوت پیش میرود، اما همینها نشان میدهد که مردم هر کوچه و محله، هنوز بر این باورند که باید روحیه کمک به همدیگر را حفظ کنیم. بعد روزهای سخت و تلخ شیوع کرونا، آنها مدیریت کردن بحران را یاد گرفتهاند و میدانند که رمز عبور از این روزها فقط یک کلمه است؛ همدلی.
کارها به اندازه نیت و هدف صاحبانش، بزرگ میشوند و شایسته قدردانی. آن وقت چهاردیواری تک تک خانههای ما ایرانیها میشود خانه توی هم وطن، پارکینگ خانه ما میشود جای پارک برای خودرو تو، ماشین من و ماشین شما ندارد؛ همه جا خانه ماست.
بعد آدمها باصداقت تمام اعلام میکنند خوشحالی ما به همین چیزهاست که دشمن با قویترین سلاحها هم نمیتواند این حس کنارهم بودن و باهم بودن را از ما بگیرد؛ بازهم نشان به این نشان که سایتهای مجازی، این روزها پر شدهاند از اعلام اسکان رایگان منزل برای هم وطنان جنگ زده شان.
جواد احمری، یکی از کسانی است که برای کمک به خانوادههای جنگ زده، اعلام آمادگی کرده است و میگوید: سالها مستأجر بودم، اما سرانجام با پس انداز و وام و... در خیابان امام رضا (ع) صاحبخانه شدم و حقیقتا تصمیم داشتیم تا قبل از آغاز سال نو به محل جدید اسباب کشی کنیم. اما اتفاقهای اخیر، جریان را تغییر داد.
حالم خوب نبود؛ مثل خیلی از مردم ایران. تنها چیزی که حالم را خوب میکند، کمک به دیگران است. با همسرم مشورت کردم که چند وقتی خانه را دراختیار جنگ زدههای شهرهای دیگر بگذاریم و از این طرف، صاحبخانه هم مدارا کرد و گفت تا وقتی که بخواهیم، میتوانیم بمانیم. خوشحالم که موقعیت جغرافیایی خانه مان به حرم مطهر نزدیک است و هم وطنانی که آنجا ساکن شوند، دیگر دغدغه رفت وآمد به مضجع شریف ایشان را هم ندارند.
نزدیک افطار، یک وانت مقابل مسجد آیت ا... فقیه سبزواری میایستد. بوی آشی که از دیگ بزرگ بلند شده است، همه کوچه را برمی دارد و نشان میدهد که برنامه غذای سفره افطار چیست. هنوز تا اذان وقت مانده است، اما در خانه خدا به روی همه مردم باز است. مسجدیها روزهای شلوغ تری دارند؛ آن قدر که گاه، فرصت به خانه رفتن را هم نمییابند. یکی از ده ها خدمتگزاری که سال هاست در این مجموعه مشغول و فعال است، میگوید: چند شب است رنگ خانه و زن وبچهام را ندیدم؛ همین جا در خدمت مردم هستیم. اول، آماده شدن برای افطار و بعد هم شرکت در تجمعات.
تمایلی به معرفی خودش ندارد، اما تعریف میکند: بخشی از میهمانهای مسجد برای افطار، سال خوردگان هستند. سفره افطار بهانهای است که دورهم جمع شوند و حرف بزنند. وظیفه ماست که در هر شرایطی به آنها روحیه بدهیم و قوت قلبشان باشیم. کار ما این روزها سختتر شده است. خودمان حال خوشی نداریم، اما تلاش میکنیم اوضاع، آرام باشد و همسایهها پای یک سفره کنار هم بنشینند و درددل کنند.
تنها زندگی میکند. همان ابتدای کلام میگوید: تمام ایران خانوادهام هستند. مهران افضلی متولد و بزرگ شده تهران است و تا همین تابستان امسال هم پایتخت نشین بوده و از همان تیرماه که به مشهد آمده، ماندگار شده است. وقتی اسم جنگ میآید، انگار همین حالا موشک بالای سر خانه اش است و همین حالاست که سقف روی سرشان خراب شود.
میگوید: این فکر، لحظهای راحتم نمیگذاشت و نمیگذارد و به همین خاطر، تصمیم گرفتم دیگران را هم در استفاده از دارایی کوچکم شریک کنم. او هم شماره و نشانی خود را برای حمایت از خانوادههای جنگ زده اعلام کرده است. البته این موضوع را هم به صحبت هایش اضافه میکند: «خانه که میگویم، منظور یک چهاردیواری با دو اتاق کوچک است، اما برای سه نفر کافی است. خودم از صبح تا شب سر کار هستم. شبها هم برای خواب به منزل یکی از رفقا میروم تا از این شرایط سخت عبور کنیم.»
او که در کار ساخت وساز است، میگوید: دستم به دهانم میرسد و این لطف خداست. او هم خرداد امسال را تهران بوده و هم شاهد فروریختن سقف بر روی سر آدمهای بی گناه بوده است و هم به خاک وخون کشیده شدنشان را به چشم دیده است. تعریف میکند: بلافاصله که خبر جنگ اعلام شد، من هم پیام دادم که «یک واحد آپارتمان در هفت تیر مشهد دراختیار جنگ زدگان.»
برخی از این اقدامات، شاید در نگاه اول خیلی مهم به نظر نیاید و ناچیز به نظر برسد، اما از دل همین کارهای کوچک، جریانهای مستمر شکل میگیرند. شهرها با همین جریانهای به ظاهر کوچک، جان میگیرند و حال وهوای کوچهها و محله ها را تغییر میدهند.
لا به لای خبرها، دیدن اطلاعیههای مردمی در بخشهای مختلف، حال آدم را خوب میکند. اهالی مسجد طه در میرزاکوچک خان برنامه متفاوت تری دارند؛ آماده کردن شهر برای ایام سوگواری.
خواسته شان را در یک اطلاعیه کوچک و جمع وجور بیان کردهاند: «هر کسی چادر یا پارچه مشکی بلااستفاده دارد، برای تهیه پرچم مشکی به مسجد تحویل دهد.» بانوان، چرخهای خیاطی را گذاشتهاند و خودجوش پرچم عزا میدوزند؛ برای هر خانه یک پرچم سیاه. همه سوگوار این جریان و شهادت آقا هستیم. در کانال اطلاع رسانی شان کمی پایین تر، پیام گروه سرود محبان الزهرا (س) هم جالب توجه است؛ گروهی که برای اجرای سرودهای حماسی اعلام آمادگی کردهاند.
یکی از کسبه، عکسهای رهبر شهیدمان را تکثیر و بین همسایهها توزیع کرده است؛ آن دیگری شعارنویسی ماشینها را انجام میدهد؛ درست مثل ایام محرم و اربعین.
یکی هم مشاور روان شناسی و بلد این کار است؛ اینکه در شرایط بحران، چگونه جریان را مدیریت کند. توی کانالهای مختلف، هر روز کلیپ میگذارد؛ به ویژه در مورد چگونگی رفتار با کودکان در شرایط جنگی و بعد هم شماره تلفن میگذارد و اعلام آمادگی میکند که هرکه نیاز به دریافت مشاوره دارد، من آمادهام.
هیچ کدامشان تمایلی به معرفی خودشان ندارند. یکی شان قبل از شروع هر صحبتی میگوید: آدم تا در شرایط جنگی قرار نگیرد، نمیتواند معنی واقعی بمباران، فقدان و بی خانمانی را حس کند.
بعد هم تعریف میکند: این روزها تصاویر غزه، جلوی چشمم رژه میرود و حالا فکر میکنم چه وحشتناک است که آنها هر شب با مرگ، دست وپنجه نرم میکردند. من مشهدی هستم و کار دیگری از دستم برنمی آید. خودم ساکن قاسم آباد هستم و یک باغ ویلا در شاهنامه دارم که ۷، ۸ نفر به راحتی میتوانند در آن زندگی کنند. قدمشان سر چشم!
محمود تلگردی و محبوبه همسرش، دخترعمو و پسرعمو هستند و عقایدشان خیلی به هم نزدیک است. مرد خانواده تعریف میکند: من خیلی بلد نیستم لفظ قلم حرف بزنم. خیاط هستم و سروکارم با دوخت ودوز است و پیدا کردن یک لقمه نان حلال.
ادامه صحبت را محول میکند به محبوبه خانم و او حرفهای همسرش را چنین ادامه میدهد: «خانه مان را خلوت کردیم برای میهمانان شهرهای جنگ زده و خودمان هم ایام هفته را تقسیم بندی کردیم که بین خانواده خودم و همسرم بگذرانیم. این روزها را فقط با همراهی و همدلی، میتوانیم پشت سر بگذاریم.»